خاموشی باغبان آواز بهبهان؛ شنبه نصیریان در حافظه مردم ماندگار شد

شنبه نصیریان بیش از هفتاد سال خواند؛ نه برای صحنه‌های رسمی، نه برای شهرت، که برای مردم. برای همان‌هایی که هر روز در بازار و باغ و کوچه صدایش را می‌شنیدند و با آن روزشان را آغاز می‌کردند. او از جنس همان مردمی بود که برایشان می‌خواند؛ بی‌تکلف، بی‌ادعا، بی‌حریص. باغبان بود، اما باغش فقط سبزی نبود؛ باغی از نغمه و حس و خاطره داشت که هر روز آبیاری‌اش می‌کرد.

 مجتبی گهستونی، روزنامه‌نگار و فعال میراث‌فرهنگی در یادداشتی نوشت: در بهبهان، شهری که بوی نرگس در کوچه‌هایش جاری است، بعضی نام‌ها فقط نام نیستند؛ تکه‌ای از حافظه جمعی‌اند، بخشی از زیست مردم. «شنبه نصیریان» از همین نام‌ها بود؛ باغبانی که آواز می‌کاشت و شادی درو می‌کرد. مردی که صدایش نه از حنجره، که از خاک و آفتاب و رنج و زیبایی این سرزمین برمی‌آمد.

سال‌ها پیش، وقتی در مزرعه‌اش کنار ردیف‌های سبزی قدم می‌زدیم، فهمیدم که او فقط یک خواننده نبود؛ او شیوه‌ای از بودن بود. همان‌جا، زیر آفتاب ظهر، گفت می‌خواهد در دستگاه ترک برایم بخواند؛ «چون این آواز را باید سرِ ظهر شنید». و خواند. و من فهمیدم که او دستگاه‌ها را فقط نمی‌شناخت، بلکه زندگی می‌کرد.

شنبه نصیریان بیش از هفتاد سال خواند؛ نه برای صحنه‌های رسمی، نه برای شهرت، که برای مردم. برای همان‌هایی که هر روز در بازار و باغ و کوچه صدایش را می‌شنیدند و با آن روزشان را آغاز می‌کردند. او از جنس همان مردمی بود که برایشان می‌خواند؛ بی‌تکلف، بی‌ادعا، بی‌حریص. باغبان بود، اما باغش فقط سبزی نبود؛ باغی از نغمه و حس و خاطره داشت که هر روز آبیاری‌اش می‌کرد.

در بهبهان، وقتی می‌گفتند «دِ شنبه»، همه می‌دانستند منظور کیست. مردی که ریشه در خاک ارگان داشت و شاخه‌هایش در دل مردم. خودش می‌گفت: «من شبیه خودم می‌خوانم.» و راست می‌گفت. همان‌طور که برخی خوانندگان بزرگ موسیقی ایران را با یک تحریر می‌توان شناخت، شنبه نصیریان را هم با یک لرزش صدا، یک مکث، یک اشاره انگشت در هوا می‌شد شناخت. تقلید نمی‌کرد؛ چون خودش اصل بود.

او سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما حافظه‌اش کتابخانه‌ای از شعر بود. شعر را با گوش یاد می‌گرفت، با جان حفظ می‌کرد و با عشق ادا می‌کرد. نوه‌هایش برایش می‌خواندند تا او زمزمه کند و شعر در جانش بنشیند. همین عشق بود که او را تا آخرین روزهای عمرش سرپا نگه داشت. می‌گفت: «اگر دوست داشتن نباشه، دل و دست و پای آدم رمق ندارد.»

شنبه نصیریان کنسرت رسمی نداشت، اما مگر کنسرت فقط سالن و بلیت است؟ او هر روز کنسرت داشت؛ در باغ، در خانه‌ها، در محافل کوچک، در دل مردم. برای بزرگان موسیقی ایران خوانده بود، اما افتخارش این نبود. افتخارش این بود که مردم شهرش، از پیر تا جوان، صدایش را می‌شناختند و دوستش داشتند.

وقتی از او پرسیدم عمر هشتاد و نه ساله‌اش چگونه گذشت، گفت: «همه‌اش خوب گذشت. روزی نبود که شادی نکنم.» و این جمله، خلاصه زندگی اوست. مردی که شادی را نه در داشتن، که در بخشیدن می‌دید. مردی که هیچ‌کس را تحقیر نکرد، هیچ‌کس را نرنجاند، و همیشه میان مردم بود؛ همان‌جا که صدای او معنا پیدا می‌کرد.

امروز که شنبه نصیریان دیگر میان ما نیست، بهبهان فقط یک خواننده را از دست نداده؛ بخشی از روح خود را از دست داده است. اما صدای او، آن تحریرهای ساده و صمیمی، آن انگشتانی که در هوا می‌رقصیدند، آن لبخند بی‌ریا، در حافظه این شهر می‌ماند. در نرگس‌زارها، در باغ‌های انار، در کوچه‌هایی که هنوز ردّ صدایش را در خود دارند.

شنبه نصیریان رفت، اما آوازش ماند؛ مثل نرگس بهبهان، که هر زمستان دوباره می‌شکفد.

انتهای پیام/

کد خبر 1404111500734
دبیر محمد آوخ

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha